حمد الله مستوفى قزوينى
مقدمهء مصحح 53
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
بگشتند باهم بسى هر دو تن * نيامد به يك رو ز مردى شكن على ناگهان تيزْ تيغِ چو آب * برآورد و زد بر سرش در شتاب ببرّيد خُود و زره سربهسر * به دو نيمه شد پيكرش تا كمر سر تيغ بر زينش آمد ، شكست * از آن ماند نيمى على را به دست على رفت نزديكى مصطفى * كه بخشد يكى تيغِ ديگر ورا به دو داد فخرِ بشر ذو الفقار * بيامد به پيشِ صف آن نامدار ز پيش و پس و از چپ و دستِ راست * ز كافران بدان مرتضى رزم خواست على گشت چون باد در مهرگان * بدانديش چون برگِ زردِ خزان به هر زخمش از كافران يك دو تن * به دوزخ شدندى از آن انجمن محمّد على را چو زانگونه ديد * ز بهرش از اين در سخن گستريد : « نبيند جوان چون على روزگار * نه شمشير مانندهء ذو الفقار » - و باز در همين جنگ ( احد ) هنگامى كه پيامبر ( ص ) زخمى شده بودند و سپاه اسلام ، به گمان شهادت آن حضرت ، با انهزام روبهرو شده بود ، انس بن النّضر از سپاهيان اسلام كه در رزمگاه مىگشت ، « به پيش ابو بكر و عمّر رسيد * زبير را و طلحه هم آنجا بديد كه از زخم و سستى مر اين هر چهار * نهان گشته بودند در كوهسار بپرسيد از ايشان كه : « اينجا چرا * نشستيد دور از رسولِ خدا ؟ » بگفتند كه : « ورا بدانديش كُشت * به ما بر جهان شد ز كارش درشت » أَنس گفت : « اگر زو برآمد دمار * نيايد دگر زندگانى به كار بياييد تا در صف كارزار * ز مهرش به پيشش بميريم زار از او كس نپذيرفت ، او شد روان * به پيش على آمد از ره نوان به هر گوشه هردم على برقوار * برافروختى در صفِ كارزار تلى كردى از پيكرِ كافران * بر آن كافران گشت كارش گران أَنس گفت كه : « اى شيرمرد خدا * چو شد كشته در رزمگه مصطفى تو از بهرِ كه جنگجويى چنين ؟ * چه خواهى از اين كوشش اى پاكدين ؟ » على چون ز گوينده زين درشنيد * بتندىّ و تيزى دلش بردميد به دو گفت : « بهرِ خدا كارزار * كنم تا شوم چون نبى كشته زار »